ســــوک

کنجی برای حرف های نخوردنی

ســــوک

کنجی برای حرف های نخوردنی

ســــوک

بسم الله

همه ی حرف ها را همه جا نمی شود زد ...
اینجا گوشه ای است که مثل کودکی هایم با خودم بلند بلند حرف می زنم ...!
شاید کسی دید ...
شاید کسی گفت دیوانه است ...
شاید کسی دستش به حرفی رفت ...

منوی بلاگ
پیوندهای روزانه

پیش نوشت: تقویمم را نگاه می کنم به حدود دو ماه پیش بر می گردم در همین تاریخ ها، با خودکار قرمز یک روز قبل از سفر چنین نوشته ام:

/دیگر دلی در این سینه نمانده ... هر کس به قدر خودش تکه ای از آن را برداشت و برد و اگر 20 میلیون تکه هم حساب کنی بشود ،الان دیگر چیزی از آن باقی نمانده . 

مثل حبابی که عنقریب ترکیدن است دارم در هوا با نسیم حیات "حسین" معلق پرواز می کنم ... تنها امیدم رسیدن به دست "او" است .قلب تمام تپشش را گذاشته تا به دریا برسد.چند روز دیگر زنده بمان قلب! ... امید من تنها رسیدن به دریاست . این ماهی راهی برای نفس دیگر ندارد ... اللهم الرزقنا زیارة الحسین فی الاربعین/

حالا به تمام این دو ماه گذشته نگاه می کنم... به این که من به آرزویم رسیدم ،به اینکه ارباب بار دیگر لطفش را در حق یک ریزه خوار درگاهش تمام کرد اما  اینکه این ذره تا چه اندازه توانست خودش را در حد این لطف صیقل دهد، جز نگاهی سر به زیر چیزی برای ارائه نمی ماند...

بعد از قدم برداشتن در راه خورشید و دیدن بهشت رنگ دنیا و تپیدن این قلب طور دیگری شده است . رسالت این ذره هم ... لطف و نگاه ارباب هم چنان بر زندگی مان جاری است ... همه ی اتفاقات این مدت را جز نگاه او و اکسیر وجودش در چیز دیگری نمی توان جست ... فقط کاش...کاش بتوان حق توجه بی کران "او"  را هر چند ناچیز ادا کرد ...


کهکشان راه حسینی/سیاره علی (ع) تا خورشید


همه آن چیزی که انتظارش را می کشیدیم آغاز شده بود . حالا داشتیم در راهی قدم بر می داشتیم که شیرینی مدامش را اگر حلاوت تنفس در انتهای مسیر نبود ،دوست داشتیم بیشتر مزمزه کنیم ،آرام تر قدم برداریم و بیشتر در راه ستاره ها را رصد کنیم . اما حیف که زمان مجال نمی داد و باید هر چه زودتر خود را به میعادگاه ستاره ها می رساندیم .مبدأ ها متفاوت بود و مقصد ها همه یکی! و فکر کن که چه انرژی بی نظیری می شد ریختن میلیون ها شاخه و شعبه ی یک رود به یک مرکز،فرود میلیون ستاره ی دنباله دار به یک منبع نور،تجمع هزار هزار نسیم در یک منطقه و جوشش میلیون میلیون قلب تپنده از یک عشق در یک مکان ! نیازی به فکر هم نداشت. تنها نگاه به آن جمعیت یک سیل خروشان ،یک انفجار بزرگ یک طوفان حیات بخش و یک غوغای بی نظیر عاشقانه را نوید می داد . و همه این ها شوق و انگیزه ی وصالم را به مقصد هر آن بیشتر می کرد و حسی در دلم می انداخت که با هیچ راهی و هیچ مسیری  در دنیا و گمانم  حتی در عالم بالا قابل قیاس نبود . 

زمان ما برای رسیدن به کربلا اندک بود و همانطور که پیش تر گفتم مجبور بودیم بخشی از مسیر را سواره طی کنیم . مسیرمان را از ادامه ی قبرستان وادی السلام آغاز کردیم و از کوچه هایی گذشتیم  که خانه های مردم در مسیر «طریق الحسین» بود. همین برای تصور آن فضا کافی است وقتی زن و بچه ،پیر و جوان همه از خانه شان بیرون آمده بودند و کنار مسیر نشسته بودند و در خانه هایشان باز بود و هر یک به نحوی زوار حسینی را اکرام می کردند . مسیر مدام کاروان عمه ی سادات را برایم تداعی می کرد . این همه مهربانی و شور و شوق در مقابل آن همه ظلم و دشمنی ... به واقع تنها  یک خون می توانست این همه شکل دل ها را عوض کند .


ظهر بود و  آفتاب سرسختانه می درخشید . توی مسیر هر چه گیرمان می آمد به عنوان ناهار می خوردیم . همه چیز فراوان بود . کودکان با نگاه مهربانشان دنبالت می کردند و دست های سقا گونه شان را با لیوان های آب به سمتت دراز می کردند . هر چقدر هم که تشنه نبودی باز دلت نمی آمد دستشان را رد کنی . آب های نطلبیده آنجا حسابی مراد بود . هنوز به مسیر اصلی نرسیده بودیم ولی رمق مان زیر آفتاب تمام شده بود. توی همان کوچه ها با امکانات ضعیفی که می دیدم به جایی رسیدیم که برایمان حکم استراحتگاه بهشتی را داشت . دو تا صندلی ماساژور که در تهران   عموما متمولین در خانه شان دارند گذاشته بودند و زوار را حسابی سر حال می آوردند . یکی از آنها هم گذاشته بودند داخل یک چادر کوچک برای خانم ها . امین (برادرم) با دیدن این صحنه از خود بی خود شد و سریع رفت روی یکی شان نشست . انقدر حس آرامش می داد که همه تا رویش می رفتند چشم شان بسته می شد . خودم هم امتحانش کردم خدایی تا رگ و ریشه و سلول هایت را ماساژ می داد . بعد از یک تجدید قوا حسابی راه را ادامه دادیم تا اوایل مسیر اصلی پیاده روی . امین حسابی خسته شده بود چون از ابتدای روز کلی برای پیدا کردن سیم کارت دوندگی کرده بود و نای پیاده روی نداشت . پایش هم تاول زده بود .  هر چه من قبراق و با ذوق می خواستم خودم را به سیل بسپارم او عقب تر از من بود و مدام هشدار می داد که تند نروم و حواسم به اوضاع پایش باشد . دوستش هم که همان اول مسیر در آن کوچه هایی که چیزی به عنوان آسفالت نداشت  و پر از سنگ و کلوخ بود پا برهنه شده بود و حالا که  تازه رسیده بودیم اول مسیرداشت لنگ می زد !این شد که از همان عمود 7و 8 تا حدودن 67 را مجبور شدیم با سه چرخه های موتوری شان طی کنیم . 

نزدیک غروب بود و بعد از پیاده شدن در موکبی برا اقامه نماز سر کردیم . برنامه ی موکب ها این بود که بعد از نماز غذایشان آماده بود . بعد از شام دوباره به پیاده روی ادامه دادیم تا حدود ساعت 10 شب . من باز هم توان ادامه داشتم و دوست داشتم حالا که هوا مساعد تر شده ادامه بدهم اما باز هم به خاطر اوضاع برادر و دوستش مجبور بودیم توقف کنیم تا جانی برای ادامه راه بدست بیاوریم .

صبح فردا ،پنج شنبه ،بعد از نماز صبح از موکب زدم بیرون .بوی عطر نیمروی اعلا همه ی فضای اطراف موکب را پر کرده بود . تاامین آماده شود خودم رفتم پی صبحانه ، روبروی موکب با روغن حیوانی داشتند تند تند نیمرو درست می کردند طوری که عطرش هوش از سر همه می برد .بعد از خوردن صبحانه به پیاده روی ادامه دادیم .برد را آنها کرده بودند که سحر به دل جاده زده بودند . چقدر دوست داشتم همان ساعت 3 وقتی از سوصدای بلند عرب ها در موکب از خواب بیدار شدم راه می افتادم اما چه می شد کرد که باید تابع برادر بود.نیت مان این بود امشب هر طور شده خودمان را به کربلا برسانیم . شب زیارتی ابا عبد الله و حیف بود در کربلا نباشی ... این تصمیمات مارا بر آن داشت که به هر طریقی شده خودمان را در مسیر جلو بیندازیم . از مسیر پیاده رو ها خارج شدیم و کنار جاده سواره منتظر ماشین ،سه چرخه ،کامیون و هر چیزی بودیم که ما را تا نزدیکی کربلا برساند . 

در این راه قسمتی را دوباره با سه چرخه ،قسمتی را با کامیون سربسته و بخش اصلی و طولانی راه را که عمود های آخر بود و حجم جمعیت بیشتر شده بود با کامیون های سرباز که به شکل رایگان برای حمل زائر گذاشته بودند طی کردیم .سوار شدن در کامیون و ماجرای سفر چند ساعته ی ما با آن خودش قصه ای جداگانه می طلبد . 

زمان حوالی غروب . ما از کامیون پیاده شدیم. اولین چیزی که نگاه می کنم شماره عمود هاست . 1280. ته دلم خوشحالم هم ازاینکه به کربلا نزدیک شدم هم اینکه هنوز کلی راه مانده تا با پاهایم طی کنم .بعد از خواندن نماز راه را ادامه می دهیم ،توقف هایمان بیشتر شده ،حالا دیگر من هم زود به زود خسته می شوم . سنگینی کوله بیشتر دارد شانه هایم را اذیت می کند . مدام تصویر مستند های اربعین توی ذهنم می گذرد . حس دیدن حرم  در شب،اینکه از کجا وارد حرم می شویم و اولین تصویری که می بینیم در چه موقعیتی است ذهنم را مشغول کرده . چای ها و فلافل های مسیر خستگی را از تنمان به در می کند . به نزدیکی پلی می رسیم که اگر طی کنیم دیگر به حوالی حرم حضرت عباس می رسیم . امین دیگر بریده  پایش حسابی قفل کرده ،دوستش هم پایش اوضاع درستی ندارد . همان حوالی پل برای استراحت می نشینیم .اینجا دیگر کربلا است ،حال و هوای عابران دیدنی است . همه دارند خودشان را به زور می کشند ... با گریه ... با ناله ... با روضه ...با پاهای تاول زده ... 
دوستش شروع می کند به خواندن زیارت عاشورا... شب جمعه... ما... کربلا... باورم نمی شود... اولین سلام نزدیکم  را بعد سال ها دوری  در همان جا می دهم  و به شوق دیدن حرم آخرین قدم ها را بر می داریم...


هلا بیکم یا زواری هلابیکم ...

پی نوشت:عکس های سفر به زودی الصاق می شود . 


این عشق هم چنان ادامه دارد ...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۱۵
سوک نشین

اپیزود دوم /مرز تا نجف

پیش نوشت: پیش ازشروع این قسمت باید از صبرو حوصله تان بابت خواندن این سفرنامه ها سپاسگزار باشم چرا که می دانم این قلم آنقدر ها جذاب نیست که به نیکی شیرینی یک سفر بهشتی را بازگو کند و شاید با ذکر جزئیاتش حوصله تان را سر ببرد اما چون اینجا تنها نسخه ای است که برای خودم  این خاطرات مکتوب می شود لازم دانستم که برای حفظ خاطرات خودم کمی بیشتر به جزئیات بپردازم که طولانی شدن پست ها را در پی دارد. در هر حال از چشم ها و دل هایتان ممنونم که با من در این روایت همراهی می کنند.  اینجانب تمام سعیم را می کنم که به نیکی قطره ای از دریای حلاوت و شیرینی و عجایب اربعین حسینی را بازگو کنم اما چه تلاشی که این راه را تنها چشم هایی که از نزدیک می بینند و جان هایی که با تمام وجود حکایت اربعین حسینی را لمس می کنند، می توانند بفهمند که در آن ایام روی قطعه ای از این کره خاکی چه می گذرد  و قلم در نهایت هنرمندی اش هم نمی تواند قطره ای از آن دریا را بازگو کند و هیچ قاب تصویری دریای بی نهایت عشق حسینی را نمی تواند به تصویر بکشد.

این قلم و این زبان در بیان حقایق  و حکایت ها الکن است و با همان کم توانی اش سعی در تحریر خطی از هزار هزار واقعه ی آن ایام دارد. باشد که نیرویی از جانب خود حضرت خورشید به این قطره  یاری رساند تا این حکایت را به پایان برسانم.


صبح سه شنبه 18 آذر ساعت 9
 صبح ورود ما به مرز چزابه:



بعد از حدود 11 ساعت رانندگی  بدون توقف و 850 کیلومتر راه و عبور از جاده های خاکی که انگار هنوز یادگار زمان جنگ بود ما به مرز چزابه رسیدیم. ماشین را با هماهنگی که توسط دوستان امین که جلوتر از ما به مرز رسیده بودند و چند تایشان ظاهرا از افراد سرشناس شهر اهواز بودند تا نزدیکی مرز بردیم و در خاکی های پشت مرز پارک کردیم . اگر آن آشنایی به کمکمان نمی آمد حدود چند کیلومتری را باید عقب تر ماشین را پارک می کردیم و با اتوبوس های رایگانی که قرار داده بودند تا لب مرز می رفتیم .وارد مرز که شدیم امین دوست هایش را پیدا کرد . یکی شان همسرش هم همراهش بود که به محض دیدنم از اینکه یک همراه برای خانمش پیدا شده کلی خوشحال شد و خیالش راحت شد که دیگر همسرش در سفر تنها نیست اما خبر نداشت که این همراهی زیاد طول نمی کشد...

مرز خیلی فضای عادی و نرمالی داشت و برخلاف آن خبرهایی که از مهران و تجمع زوار و اوضاع غیرقابل وصف آنجا شنیده بودیم چزابه خیلی خلوت بود و بدون معطلی ما گیت ها را پشت سر گذاشتیم و پاسپورت هایمان مهر شد و از مرز ایران رد شدیم. موکب های ایرانی و عراقی هر دو طرف مرز آماده ی خدمت رسانی به زوار بودند . نان تازه و چای و صبحانه و ... تنها معطلی ما و تنها صفی که آنجا دیدیم در مرز عراق بود که آن هم کاملا طبیعی بود که البته باز هم به خاطر همراه شدن با گروهی سرشناس پاسپورت هایمان گروهی گرفته و یکجا مهر شد و شاید سرجمع معطلی ما در مرز سه ربع الی یک ساعت بود. در جمع مان حتی بودند کسانی که پاسپورت هم نداشتند اما آنها هم به خنده و صلوات و سر سلامتی به حمد الله رد شدند و نه اینکه مامورین نفهمند بلکه اعتنایی به این موضوع نداشتند و شکر خدا کمال همکاری با زوار امام حسین (ع) صورت گرفت و ما به راحتی از مرز رد شدیم. 

ساعت حدودا 10 صبح بود که ما آن طرف مرز عراق دنبال ماشین بودیم برای رفتن به نجف . از ون و تاکسی و اتوبوس فراوان بود و فقط چانه بر سر کرایه سیاره ها(ماشین ها) بود .آخرش ما ده دوازده نفر شدیم که همه سر جمع 50 هزار تومان طی کردیم تا ما را به نجف برساند. 10 صبح کجا و 9 شب ! هر چه ماشین می رفت نمی رسیدیم...هر چه می خوابیدیم و از خواب می پریدیم تمامی نداشت.یک جاهایی جدا حس می کردیم که راننده راه را گم کرده.تنها جاهایی که توقف داشت ظهر کنار یک موکب بود برای اقامه نماز و ناهار. که ناهارشان اصلا قابل خوردن نبود و از زور گرسنگی فقط چند لقمه ای از نان های لوزی شکل شان با مرغ را می شود خورد . برنجشان هم که به کل خام بود و برای ما غیر قابل خوردن. بعد از آن هم عصر نزدیکی یک موکب توقف داشتیم که آنجا برای اولین بار همه سمت چای های عربی و فلافل هایشان هجوم بردند. اولش دلم نمی رفت به خوردن فلافل هایشان اما وقتی امین برایم آورد از زور گرسنگی و به به و  چه چه آنها با میل خوردم و انصافا هم خوشمزه بود. 


بعد آن راه را ادامه دادیم تا نماز مغرب و عشاء که باز هم نزدیکی یک مسجد توقف کردیم که همان جا هم باز از موکب ها شام را تناول کردیم و ادامه راه را طی کردیم تا حدود 9 شب که ما به نجف رسیدیم. خداراشکر هر چه به شهر نزدیک تر می شدیم سور و سات و اکرام زوار بیشتر می شد . حالا تنها مانده بود پیدا کردن یک جا برای استراحت و زیارت حرم مولا . در همان مسیری که می آمدیم چند جا را بچه ها پرسیدند اما باز برای ما دو خانم محدودیت داشت و جایشان به اندازه کافی نبود. در همان بین خانمی ایرانی پیدا شد که وقتی دید دنبال جا می گردیم آدرس حسینیه ای را داد که هم به خانم ها هم آقایان اسکان می داد. البته حسینیه به آن معنا که نبود. ساختمان های نیمه ساز سیمانی پشت حرم حضرت علی علیه السلام که گمانم همان صحن حضرت زهرا (س) بود را عتبات محل اسکان زوار ایرانی قرار داده بود که فقط لازم بود با ارائه پاسپورت کارتی برای ورود تهیه کنیم.آن شب را در آنجا تا سحر به استراحت گذراندیم و ساعت حدودا 4 برای نماز صبح به حرم حضرت علی علیه السلام رفتیم.


درهای بسته ضریح و قرق حرم برای آقایان شوق دیدار مولایمان را به دلمان گذاشت و حسرت دیدن ضریح زیبای پدر و گرفتن آرامش از آن شکوه بر دلمان ماند. زیارت نامه را ایستاده پشت درهای بسته دل شکسته و خسته خواندیم و برای نماز صبح در صحن خیس زیر بارش رحمت خدواندی که دانه دانه دُرهای آسمانی بودند که بر زمین نجف می ریختند ایستادیم و  به نیابت از همه نماز جماعت را روی سنگ های خیس حیاط پدری خواندیم. انرژی رحمت الهی و دقایقی نفس کشیدن در جوار مولا حسرت زیارت نزدیک را از دلمان کم کرد و آنگاه آرام با اذنی از صاحب دلمان برای زیارت فرزند بزرگوارش و با امید به زیارتی مفصل تر از حرم مولا و امیرمان خارج شدیم.

قرارمان ساعت 6 صبح چهارشنبه بود برای حرکت به سمت کربلا اما اتفاقی که  افتاد حرکت ما راکمی به تعویق انداخت . 

همه آماده بیرون حسینیه ایستاده بودند که یک لحظه حس کردم موقع چیدن وسایلم کیف پولم را ندیده ام. همان جا کوله ام را زمین گذاشتم و هرچه گشتم کیف پولم را پیدا نکردم. آری گم شده بود. همه ی پول سفر و کارت ها و مدارک داخل کیفم بود... باورم نمیشد همین ابتدای سفر باید دست خالی شروع کنم. هر چه حسینیه را گشتم اثری ازش نبود.بغض کرده بودم.گمانم همان داخل حرم بود که یا از کیفم افتاده بود یا کسی برش داشته بود...خلاصه با حال گرفته قدم هایم را به راه کربلا برداشتم...هر قدم که بر می داشتم آرام تر می شدم و می گفتم حتما حکمتی داشته که باید سبک و بی اتصال به تعلقی این سفر را شروع کنم اما باز لحظه ای بعد دلم می خواست کیفم پیدا شود .

تا نزدیکی قبرستان وادی السلام با گروه پیاده رفتیم که آنجا هر چه ایستادیم و پشتمان را نگاه کردیم هیچ کدام از دوستان امین را پیدا نکردیم . آنجا بود که امین گفت برگردیم داخل شهر برای خرید سیم کارت چون با این حجم جمعیت حتما ما سه نفرهم  همدیگر را گم خواهیم کرد. از سه شنبه صبح که ما لب مرز به خانواده اطلاع داده بودیم تا آن ساعت هیچ راه ارتباطی نداشتیم. همراه اول که اصلا آنتن نمی داد ایرانسل هم رومینگ می شد ولی امکان زنگ و حتی شارژ کردن نداشت . از آنجا دیگر ما سه نفر بودیم که باید برای سفرمان برنامه می چیدیم. اینکه کجا برویم و چند روز بمانیم و کاظمین و سامرا اصلا امکانش هست برویم یا نه.اما تنها برنامه ای که می شد چید این بود که ما به کربلا برسیم و بعدش را فقط خدا می دانست که چطور می شود. تنها چیزی که مطمئن بودیم این بود که دوست داشتیم شب جمعه به کربلا برسیم و برای آن مجبور بودیم قسمتی از راه را  سوار ماشین  شویم.

ما به شهر برگشتیم اما هنوز ساعت 8 نشده بود و تمام بازار ها و مغازه های فروش سیم کارتشان بسته بود . گفته بودند که ساعت 10 باز می کنند. همین طور که ما دور تا دور حرم و بازار ها را می گشتیم کم کم مغازه ها باز شدند به امین گفتم در این فرصت که آنها دنبال سیم کارت هستند من هم بروم حرم شاید اثری از کیفم پیدا کنم . قرار شد از هم جدا بشویم و روبروی همان حسینیه محل اسکان قرارمان باشد. با کلی خوشحالی که دوباره بهانه ای شد تا پا در خانه ی پدری بگذارم وارد حرم شدم.رفتم همان جا که زیارت نامه خوانده بودم. اما اثری از کیف نبود.از خدام هم که با فارسی و عربی دست و پا شکسته می پرسیدم کیف پول ...مفقود... هیچ جوابی نمی دادند. دوباره نا امید از حرم مولا برگشتم همان سر قرارمان . بعد از کلی انتظار آخر دوستش را دیدم و فهمیدم که  در لابی هتلی که کنارش ایستاده بودم نشسته اند به شارژ کردن  گوشی هایشان. از صاحب هتل هم رمز وای فای ش را گرفته اند و مشغول خبررسانی اند. پرسیدم سیم کارت پیدا کردید که باز هم جواب منفی بود. امین پیله کرده بود به سیم کارت کورِک(یکی از اپراتورهای تلفن همراه عراقی) که اینترنت دارد و آن هم از دست بر قضا کم یاب شده بود. یکجا سه تا سیم پیدا کرده بودند ولی تا می آیند حساب کنند سه تا پیرزن  را می بینند که با صاحب مغازه  سر خرید سیم کارت حرفشان می شود و امین هم آن سه تا را دو دستی تقدیمشان می کند و ما می مانیم و دوباره گشتن پی سیم کارت!!

کمی که می گذرد امین می گوید بیا با هم برویم شاید آن چند مغازه هم باز شده باشند. دوستش را می گذاریم مراقب وسایل باشد و ما می رویم پی سیم کارت. به نزدیک حرم که می رسیم باجه مفقودین را می بینیم با امین می رویم و دوباره  برای کیف پول سوال می کنیم. زنگ می زند به مفقودین داخل حرم و می گوید بعد نماز بروید اتاق 28 داخل حرم بپرسید. همان جا امین می رود پی سیم کارت و من برای بار سوم وارد حرم می شود. هنوز اذان نشده ولی صف های نماز را تشکیل داده اند. هر چه اتاق های صحن بیرونی  سمت خانم ها را نگاه می کنم شماره اش 28 نیست . آخر به پرده ای که بین خانم ها آقایان در صحن کشیده اند می رسم. از خادمی که آنجا ایستاده می پرسم اتاق اشیاء مفقود کجاست که زیر باب ساعت را نشان می دهد و می گوید اتاق 28. از بین پرده جماعت مرد داخل صحن را می بینم و فاصله ای که تا باب ساعت دارم...مرددم برای عبور از بین این همه نا محرم! که یک خانمی را می بینم که آن هم قصد رفتن به اتاق نذورات را دارد. اتاق 27. رو می کند به من که خانم شما هم می خواهید بروید نذورات؟ می گویم نه من اتاق کناری ش کار دارم ولی اگر می آیید با هم برویم. خلاصه به هم دیگر می چسبیم و ذره ذره از بین آن همه مرد خودم را اتاق 28 می رسانم. تمام صحن پر است از مرد و دسته هایی که برای عزاداری و سینه زنی نشسته اند. نوای لبیک یا حیدر زائران برای ورود به ضریح مطهر فضای حیاط را پر کرده. آفتاب سر ظهر گنبد و ایوان نجف را نورانی تر کرده. وارد اتاق می شوم و از مسئولش می پرسم. آدرس کیف و اسم و فامیلی م را می دهم ولی حواله ام می دهد به بعداز نماز .می گویم ما بعد نماز نیستیم مسافریم.می گوید باید بگردیم نمی شود. قید کیف را می زنم و دم در اتاق 28 به ایوان مولایم خیره می شوم. دلم آرام می گیرد که آن صحنه ای که  سال ها انتظارش را داشتم دوباره دیدم. با خودم می گویم اصلا اگر کیف پول بهانه ی همین لحظه ای بودن در صحن و سرای شماست خوب شد که گم شد. دلم می خواهد بایستیم همان جا و کلی با آقایم حرف بزنم ،اشک بریزم ،نگاهش کنم اما اضطراب رفتن مان و جای نامناسبی که بودم نمی گذارد زیاد معطل کنم. حالا موقع برگشت دیگر آن خانم هم نیست .شالی که به عنوان نقاب روی صورتم بسته ام را بالا تر می کشم ، سرم را پایین می اندازم و از بین مرد ها تا روبروی در ضریح می روم. عده ی خیلی کمی خانم همان حوالی مشغول دعا و نمازند. زائران فوج فوج وارد ضریح می شوند. هیچ کاری ندارم جز اشک بر سال ها دلتنگی صاحب آن ضریح و صحن و ایوان. نزدیک شبکه های نقره ای زیر ایوان مولایم  ایستادم ام و سعی می کنم جایی باشم که بشود بدون مزاحمت برای کسی لحظه ای ایستاد و آن مداحی هایی که زائران می خوانند را گوش دهم. ولی خادمی که آنجا ایستاده خانم ها را می خواهد از صحن دور کند. قبل از اینکه به من حرفی بزند سرم را پایین می اندازم و با قلبی که جا گذاشته ام آنجا به سمت صحن خانم ها می روم. بین جمعیت فشرده ی مرد ها گیر می کنم و فقط بین جمعیت دنبال زنی می گردم که چادرش را بگیرم و سریع تر از آنجا دور شوم. زیر لب صلوات می فرستم و در دلم خودم را لعنت می کنم که چه کاری بود که بین این همه مرد آمدم... مردها هم وقتی خانمی را بینشان می بینند کلی غر می زنند که خانم اینجا چکار می کند و از این حرف ها ...این صحنه ی عبور از بین کلی نا محرم بارها در سفر برایم تکرار می شود  و بارها مصائب حضرت زینب س  ازجلوی چشمم عبور می کند. لحظه ای بی داشتن محرم،عبور از بین یک جماعت نا محرم انقدر حالم را بد و سنگین می کند که به محض اینکه به صحن خانم ها می رسم یک نفس عمیق می کشم و در اولین جایی که پیدا می کنم می نشینم و رو به حرم چادرم را روی صورتم می کشم و می زنم به گریه. انقدر اشک می ریزم که کمی سبک شوم. به همان بخش اندک از صحن خانم ها نگاه می کنم و با خودم می گویم سهمت همین قدر بود باید قناعت می کردی. اشک هایم را پاک می کنم و به سمت در خروجی می روم. در دلم با مولایم حرف می زنم و می گویم سه بار دست خالی آمدم ولی از شما بعید است که دست خالی برم گردانید...خودم را دلگرم می کنم که تمام اتفاقات این سفر حتما حکمتی داشته . از حرم مولایم دور می شوم و به همان هتلی که در لابی اش نشسته بودیم می روم. دوست امین را می بینم که بیرون هتل با تمام وسایل ایستاده. می پرسم چرا آمدید بیرون می گوید دیگر بیرونمان کردند ! آنجا حدودا نیم ساعتی منتظر امین می مانیم که برگردد. ظهر می شود . امین بر می گردد اما باز هم دست خالی با اعصابی بهم ریخته.حالا دیگر مطمئن می شویم که حتما حکمتی داشته که ما این همه ساعت در شهر بچرخیم و آخرش هم بی نتیجه.آنجا دیگر به خدا توکل می کنیم و از مولایمان مدد می طلبیم . قرار می شود دیگر راه بیفتیم به سمت کربلا و در راه نماز را بخوانیم...

نماز ظهر را در قبرستان وادی السلام کنار مقبره  آیت الله سید علی قاضی (قدس سره) می خوانیم و به سمت کربلا راه می افتیم...


ادامه دارد ...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۳ ، ۲۳:۰۹
سوک نشین



___
پیش از شروع باید ذکر کنم که از سخت ترین کارها در نوشتن شاید همین سفرنامه نوشتن باشد . خصوصن اگر سفرت هم حال و هوای معنوی داشته باشد که فرای دیدن باید سعی کنی حست را هم در نوشتن منتقل کنی... اما تمام تلاشم را می کنم که هر آنچه دیدم و شنیدم را مکتوب کنم چرا که این سفر را نوعی رسالت می دانم که برای هر لحظه ش مسئولم که لطف حضرت خورشید به خودم را جار بزنم تا دنیایی که ندیده هم بفهمد که اربابی که داریم کیست .
___

اپیزود اول/پیش از سفر

بسم الله

یکشنبه  16 آذر ماه.8 صبح .در خواب عمیق صبح گاهی ام که امین (برادرم) می آید بالا سرم و صدایم می زند . مثل وحشت زده ها از عمق خواب می پرم و هاج و واج نگاهش می کنم . همیشه همین طور نا غافلی آدم را از خواب بیدار می کند . در آن حالت بی مقدمه بر می گردد می گوید :
-«کربلا می ری؟»
 مبهوت تر نگاهش می کنم و می پرسم:
-«کی؟ چطوری؟»
-«همین امروز! یکسری از بچه ها دارن با خانم بچه هاشون می رن گفتم اگه میری تو هم ببرن!»
 یک لحظه مکث می کنم . می مانم چه جوابش را دهم . امروز؟ من که هیچ کارم را نکرده ام. تنها چیزی که می آید نظرم امتحان فاینال زبان سه شنبه است
-« من سه شنبه امتحان دارم !» این را که می گویم می رود در اتاقش و همه چیز تازه برای من شروع می شود. گرچه دل آرامی هم بعد از رفتن خواهرم به کربلا نداشتم. 5 روزی می شد خواهرم رفته بود و من در اتاق تنهایی فقط کارم  مثل افسرده ها خواب بود تا چیزی از بیداری و بی قراری نفهمم. قبل ترش هم کلی دلم می خواست بروم اما نمی دانم چرا هیچ چیز سر جایش نبود و دلم را هم صابون نمی زدم که بروم . می گفتم امسال قسمت من نیست  ولی حرف امین بدجوری بهمم ریخت. بعد از رفتن خواهرم یک حرف هایی می شنیدم که انگار امین هم برنامه دارد برای رفتن اما چون درست حرف نمی زد و برنامه اش را نمی گفت چیز زیادی نفهمیده بودم. دیگر بی تاب شدم .مدام می رفتم توی اتاقش و ازش برنامه اش را می پرسیدم که خودش هم می رود یا نه . تنها امیدم برای کربلایی شدن در اربعین امین بود. اگر او می رفت می توانستم خودم را راهیش کنم و اگر او نمی رفت دیگر امیدی نبود. بعد از کلی حرف کشیدن از زیر زبانش و گوش دادن به تلفن های مکررش فهمیدم یکی دو روز دیگر خودش قصد رفتن دارد. گفتم خب من با او می روم ولی حرفش این بود   که آنها همه مردن و هیچ چیزشان معلوم نیست . جا و مکان ندارند . سفر سختی است  و از این جور حرف ها. آخرش که دید من انقدر مشتاقم دختر خاله ام را شرط کرد. انگار آن هم داشت کارهایش را می کرد که برود . دیگر نفهمیدم چه شد که گوشی را دست گرفتم هی پیام پشت پیام التماس و خواهش به دختر خاله - که چون بزرگ تر همه ماست ما خاله صدایش می کنیم- که خاله خواهش می کنم امین من را نمی برد و شرط رفتنم شمایید . ولی هیچ جوابی نمی داد. آخرش یازده شب زنگ می زنم بهش . می فهمم  فقط گذرنامه اش را مانده بگیرد می گویم خودم می روم دنبال کارت فقط بیا. ولی بجز گذر نامه بهانه ی کار هم دارد. عدل موقع رفتنش یک کار برایش جور می شود که اگر بیاید با ما کربلا از دستش می دهد . هی می گویم خاله امام حسین خودش جور می کند همه چیز را شما برو با آنها صحبت کن شاید راضی شدند . قبول می کند و قرار می شود بهم خبرش را بدهد . ما در اضطراب و همان حال خراب می خوابیم . حالا فقط می ماند آمدن خاله و امتحان من . همان یکشنبه بعد از حرف امین می روم کلاس و برای امتحان پرس و جو می کنم . قبلا هم سوال کرده بودم و شنیده بودم که برای کربلا و مکه قبول می کنند که بعدن امتحان داده شود. متصدی آموزش می گوید اگر روز رفتن تان با ساعت امتحان تداخل داشته باشد دو تاریخ برای بعد اربعین گذاشتیم که می توانید بیایید امتحان بدهید البته باید بلیط یا مدرکی برای سفر دستتان باشد . یکم آرام تر می شوم. خیالم راحت می شود. دیگر برای امتحان سه شنبه هم هیچ چیز نمی خوانم . فقط مثل در برزخ مانده ها منتظر یک معجزه ام . 
به هر کسی می رسم می گویم دعایم کند . به خواهرم که در نجف است پیام می دهم التماسش می کنم دعایم کند ولی انگار هیچ کس نمی فهمد چه حالی دارم.

دوشنبه صبح.
باز هم با زنگ و تلفن های مکرر امین از خواب بیدار می شوم . همان جا می فهمم که خاله به خاطر کارش سفر را کنسل کرده و نمی آید . اشک در چشمانم حلقه می زند رو به پنجره می کنم و قطره های اشک می ریزند. مادرم که از دیروز فهمیده امین دوباره بعد از بیست روز کربلا ماندن درمحرم دوباره می خواهد برود ،صدایش در آمده . نگرانی های مادرانه ،زندگی و کار و ازدواجش و از این جور چیزها  . امین اما گوشش بدهکار این حرف ها نیست می گوید مادر من کار و زندگی م فقط به دست امام حسین درست می شود. من باید بروم. دیگر مادر و پدر هم حریف ما نیستند.
حالا بعد از راضی شدن امین ترسم فقط رضایت نداشتن مادر و پدر است . در اتاق را می بندم کتاب دعا را باز می کنم و اشک می ریزم و فقط ملتمسانه از خودشان می خواهم . جو خانه پر است از حرف کربلا و خبر گرفتن از خواهر . ظهر است . تلویزیون مستندی را پخش می کند که داستان زنی است که یک پایش را در راه کربلا بخاطر بمب گذاری ها در سال های پیش از دست داده و هر سال همچنان پیاده با عصا به کربلا می رود . کنارش مردی است روی ویلچر ... همه محو تماشای مستندند. من جلوی تلویزیون فقط اشک می ریزم. امین برمی گردد می گوید  اینها پا ندارند و می روند آن وقت ما همه چیز داریم و اینجاییم...مستند تمام می شود می رود در اتاقش . دیگر دلی برایم نمانده . به سرم زده بگذارمش در عمل انجام شده . ساکم را بپیچم و بگویم من آماده ام هر جور شده بالاخره مجبور می شود مرا هم ببرد. می روم در اتاقش که بپرسم کوله اضافه ندارد ، حرفم را نصفه کاره زده یکهو بر می گردد می گوید برو ساکت را بچین!!
 نمی دانم دیگر روی زمینم یا آسمان. انگار دعاهای همه درستش کرد. کوله اش را می دهد و من با ذوق لباس و وسایلم را می چینم .انقدر هل شده ام که نمی دانم چکار کنم . گوشی ام را بر می دارم و باز هم با شک شروع می کنم به خداحافظی از دوستان و آشنایان. هنوز هم انقدر مطمئن نیستم. هنوز مستقیم از مادر و پدر اجازه نگرفته ام . اصلا طاقت ندارم که دیگر نه بشنوم . توکل می کنم و با امید کوله ام را می بندم. انقدر در تکاپو هستم که دیگر مادر و پدر هم نمی توانند متوقفم کنند . پدر جوری سوال می کند و حرف می زند که حالا که داری می روی ولی  کلاس و درست چه می شود . بهش دلگرمی می دهم که برمیگردم و هیچ چیز را از دست نمی دهم. مادر هم انگار دیگر راضی شده . شب قرار است حرکت کنیم . با ماشین خود امین . من هستم و خودش و یکی از دوستانش.نصفه نیمه تا آنجایی که وقت شده از همه خداحافظی می کنم . 
شب ساعت حدودا 10 روی مادر را می بوسم ،دست هایش را هم . سفارش می کند هر جا که درهای طلایی حرم را دیدم از جانبش ببوسم. ازش با بغض خداحافظی می کنم .
می رویم که سوار ماشین شویم . پدر آمده دم در.همیشه سفارش هایش برای مریض هاست . امین را و بعد هم من را می بوسد و با دل نازک و بغض توی گلویش می گوید مریض ها را دعا کنید . دستش را می بوسم و سوار ماشین می شوم...


دوستش کمی جلوتر به ما ملحق می شود. حالا معجزه ی این سفر فقط من نیستم . داستان او هم شنیدنی است . می گفت دوازده سال است که منتظر کربلا رفتن بود. اما عقیده اش این بود که برای کربلا پول نمی دهد . برای مشهد می دهد اما برای کربلا خود امام حسین علیه السلام باید او را ببرد و جا بدهد و پذیرایی کند و حالا بعد از دوازده سال درست همانی شد که می خواست . وقتی برادرم زنگ می زند بهش که کربلا می آید؟ بر می گردد خیلی راحت می گوید من بدهکارم پول ندارم .نه. اما وقتی بعدش برادرم می گوید به این کارهایش کار نداشته باش یک نفر بانی شده انگار دلش تکانی می خورد . می گفت امین اگر تو هم من را نمی بردی خودم با اتوبوس می رفتم . آن اتفاقی که دوازده سال منتظرش بودم انگار افتاده بود . دلم آماده شده بود و باید هر طوری بود خودم را به کربلا می رساندم...

این حسین (علیه السلام) کیست که عالم همه دیوانه ی اوست...
.
.

.


سفر ما آن شب به سمت مرز چزابه آغاز شد . امین تا صبح سه شنبه بکوب رانندگی کرد و ما 9 صبح به مرز چزابه رسیدیم!

ادامه در پست های بعدی...




۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۳ ، ۱۵:۰۱
سوک نشین

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد

او فقط آمده بود از دل ما رد بشود

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم

شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

باز هم تیغ و رگ و... مرگ برم داشته است

خون من ضامن دیدار تو شاید بشود...


حامد بهاروند 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۵:۳۳
سوک نشین

خسته...
دلتنگ...
بدون پا و دلی برای برگشت...

هوس نوشیدن یک استکان چای دارم
در هوای یک جنگل!



پ.ن: پاییز سگی خواهد بود اینطور که پیداست 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۵:۲۴
سوک نشین
گاهی پیدا کردن جایی که امن باشه و خلوت تا فقط بنویسی و فقط اونایی که دوست داری بخونن یکم سخته
تو این دنیای مجازی امروزی که از درو همسایه تا فامیل دور و نزدیک همه فرند هاتن و چشم هاشون فقط دنبال سوژه از تو می گرده ، هنوز وبلاگ این دوست قدیمی امن ترین جا برای نوشتن حرف های آدمه  ...حتی اگر هیچ کس نخونه و نظر نده ...
مهم اینه که تو و حرف هات یه جایی برای درد و دل پیدا کردین.


___________________

راستش نمی دانم چه شد که این دل وامانده رفت...بهتر بگویم در رفت!
همیشه مثل ماهی ِخیس بود در دستم... تلاشم برای نگه داشتنش در مواجهه با یک حس عجیب و غریب دلی مثل دیدن آب برای ماهی بود.
باور کن که نمی خواستم ، هیچ وقت اولش عمدی نبود، من فقط مثل سربازی که دوره ی سربازی ش به جنگ افتاده باشد و مبهوت سوارش کرده باشند و به جبهه برده باشنش نگاه می کردم . باور کن حتی اوایلش مقاومت هم می کردم ... اما جنگ جدی تر از آن بود که بتوانم ازش فرار کنم ... جنگ عقل و دل را می گویم ...

...
حالا خیلی می گذرد از آن مبارزه ...اکنون به ظاهر وقت صلح است ، اما زیر پوست این شهر ِمن غوغایی است ... زیاد از میدان دور نشده ام اما انگار اسیرم... اسیر حرف ها ، نگاه ها ، و طعنه های مردمی که تاب جنگیدن را هم از من گرفته اند . دلم می خواهد همین جا بمانم . سال های سال گوشه ی همین سلول انفرادی ... نه حرفی بزنم نه چیزی ابراز کنم . دیگر حتی نای شکنجه شدن هم ندارم. قلبم سنگین شده . نمی داند چند بار فاتح و پیروز بوده و چند بار شکست خورده... همه وجودم فریاد است. فقط دارم به آن دریچه ی نوری که از سلول تاریکم به من  می تابد نگاه می کنم . 
چشمم تنها به آن باریکه ی نور است ... به آرامشی که در آسمان موج می زند نه در این زمین...جقدر یک دست گرم... یک شانه ی مهربان و ساکت می خواهم که از آن دریچه پیدا شود و مرا با خود ببرد... بی آنکه به رویم بیاورد که بودم و چه بودم...    

                                 

...
این دل مال من است... با همه ی بدی هایش ... نمی شود از کسی پنهانش کنم ،گرچه خیلی ها هنوز نفهمیده اند چه می گذرد درش... 
دلم دیگر به نگاه هیچ کس خوش نیست... جز "او"... می خواهم فقط او ببیند و بفهمد این دل را...با همه ی خاکی رفتن هایم می خواهم یکبار دیگر نگاهم کند... یکباری که به همه ی زندگی بیارزد... یکبار برای همیشه...
این دل معجره می خواهد... معجزه ای از جنس نیل ...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۱۰:۱۶
سوک نشین

سلام 

زنگ زدم بگم دعوت نامه ت به دستم رسید...
دارم میام...

فقط خواستم بگم می دونم خیلی مهمون داری و سرت خیلی شلوغه...
ولی من با همه ی خستگی ها و حال خرابم دارم با همه ی عشق خودمو به مهمونیت می رسونم فقط به امید یه چیز...

ازت هیچی نمی خوام جز اینکه سی روز ، هر روز ، منو محکم و طولانی بغل کنی 

می دونم سرت خیلی شلوغه... ولی منو یادت نره...
بهت محتاجم...خیلیییی
همین



۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۳ ، ۱۶:۵۲
سوک نشین

بهکیلومتر نمی رسد ... به متر هم حتی ... همین حوالی است .

هر روز در کنار ما مثل سایه ای نفس می کشد ... می خورد... می بیند... نگاه می کند... و منتظر شکار است...!

مرگ را می گویم ... این هم نشین گاه خوفناک و گاه آرام بخش لحظه های ما.

عجیب است . با تمام تکرارش برای بشر اما هنوز هم که هنوز است برای هر کس نوید پیام تازه ای  است... هنوز هم که هنوز است رفتن ،پرواز،هلاکت،شهادت... از هر نوعش و هر نامی که بر این اتفاق بگذارند برای بشر دردناک است...دردی که اعماق وجودش را متاثر می کند و با واکنشی طبیعی اشک را بر دیده گانش می نشاند...
اما به راستی این درد ،درد از دست دادن است یا یادآوری یک حقیقت؟


هر روز با ماست،گاهی انقدر نزدیک که تا لمس وجودمان هم می رسد اما سرعت حیات بیش تر از آن است و از آن پیشی می گیرد...و گاه از نظر ما انقدر دور که آرزویش هم کنیم نمی آید!
همیشه نا باورانه بوده و هست به ویژه برای عزیزانی که بسته به روح و قلب و زندگی مان هستند... میل به حیات ،به عادت، به زندگی ، به دنیا...کندن را برای بشر سخت می کند...
کار هر کسی نیست مرگ را ساده انگاشتن، نه ساده ای که بی اهمیت باشد... ساده از این نظر که به فهمش رسیده باشی و برایت یک اتفاق ناباورانه نباشد... بایدفقط روح خدا باشی تا بتوانی با خبر عروج فرزندت و جگر گوشه ات تنها یک جمله بگویی و بگذری..."انا لله و انا الیه راجعون". یک جمله که همه ی حقیقت موت و حیات در او گنجانده شده است ولی ما از آن غافلیم...

حرف زیاد است برای مرگ... برای حیات... تا دنیا دنیا است می شود از این دو کلمه گفت و نوشت اما چیزی که امروز یا گذشته ما را به نهیب مرگ می کشاند یا یادآوری آن در اطراف ماست و یا لمس آن با از دست دادن عزیزانمان...

حال که می نویسم یک سال... به عبارتی 365 روز  و N دقیقه و ثانیه از رفتن عموی عزیزم می گذرد... عمویی که خاطرات خوش  و پر مهرش از کودکی همراهم بود... 
خانواده ی پدری م بر عکس مادری آن قدر پر جمعیت نیستند، یک عمو و یک عمه تنها بزرگ تر های ما بودند و هستند. نداشتن هیچ پدر بزرگ و مادر بزرگی وابستگی و حس بزرگ تری را  حالا که سنی ازشان گذشته نسبت به عمو و عمه بیشتر کرده . (نمی دانم فعل حال به کار ببرم یا گذشته... چون عمو رفته و عمه  خداراشکر هست هنوز). عمو از لحاظ روحیاتی و احساسی شباهت زیادی به پدرم داشت... من برادر زاده ی کوچکش بودم و به طبع با من راحت تر از بقیه بود در ابراز احساسات... بعد از فوت همسرش ضربه ی بزرگی خورده بود و روحیه اش خیلی شکننده تر شده بود. هر بار آن اوایل می آمد خانه مان بغضش می گرفت و مثل کودکی که بی مادر شده اشک می ریخت... افسرده شده بود و در فکرش هزار و یک دغدغه که می دانم به هیچ کس جرئت گفتنش را هم نداشت... همان فکر و خیال ها از درون نا بودش کرد... هنوز هم می گوییم... عمو مردنی نبود! و این شاید بهانه و دلگرمی ماست برای عزیزانی که دوست نداریم هیچ گاه از دستشان دهیم با اینکه مرگ برای همه مان حتمی است! 
حالایک سال می گذرد... هم از رفتن عمو هم از اختلاف دو فرزندش...! 
به جای اینکه مرگ یک گوشزد و یادآوری باشد برایمان... نمی دانم چه می شود که به کل مهر بی خیالی و غفلت می زنند بر دلمان... 
عجیب است که به چهلم عزیزمان نرسیده داغ سرد می شود و باز دنیا با همه ی وابستگی هایش و عقده ها و کینه ها رو می آید!
و اینجاست که هر روز و هر لحظه نعمت داشتن بزرگ تر در یک خانواده احساس می شود... 

خیلی دوست دارم از آنهایی که همیشه در دنیا دنبال انتقام و یا عقده گشایی های بی دلیلشان و ظلم  و کینه نسبت به بقیه بوده اند بپرسم فکر می کنی چقدر ماندنی باشی که این همه انرژی و وقت را صرف ریختن منجلاب در گور خودت می کنی!!؟

 و اما حرف آخر :
خیلی وقت ها آرزویش کردیم اما نیامد... و روزی که شاید خیالش هم نکنیم از راه می رسد... 
و چه بهتر می شود وقتی  ما به استقبال مرگ بشتابیم پیش از آنکه او به زور ما را از دام دنیا جدا کند!


***
حواسمان هست
یا نه؟ !
اگر "شهید" نشویم باید "بمیریم"!
راه سومی وجود ندارد!

"سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی"

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۴۳
سوک نشین
پسر بزرگ خانواده 16 سال از بهترین دوران جوانی اش را اسیر بستر بود  . تمام دل خوشی اش سیگاری بود که هر روز دود می کرد ... اما چیزی که او دود می کرد ریه ی مادر را آزار می داد ... بدنش لمس بود و به سختی می توانست غذا بخورد. خودش اغلب قاشق را کج و معوج دستش می گرفت و نیمی از غذا را زمین می ریخت تا بتواند قاشقی غذا بخورد . مادر دیگر از سیگار هایش خسته شده بود . با همه ی مهربانی ش با همه ی لطافتش با این که می دانست این همه ی دلخوشی اوست اما آرام و مهربان به پسر گفت که دود سیگارت آزارم می دهد ،بیا و این را کنار بگذار . 
و مهدی که مادر ،فرشته ی همه ی سال های مریضی اش بود با اراده ی قوی ای که همه ازش سراغ داشتند حرف مادر را پذیرفت اما مشروط!
گفت دیگر سیگار نمی کشم اما یک شرط دارد . مادر هم که تنها آن روزها می خواست از دود سیگار مهدی خلاص شود گفت هر شرطی باشد قبول می کنم . گفت شرطش این است که فقط "تو" غذا دهانم بگذاری . 
خاله وقتی این ها را تعریف می کرد می گفت آن روز نمی دانستم این کار چقدر سخت است . وقتی شرطش را گفت فکر می کردم سخت تر از اینها باشد . با کمال میل پذیرفتم و گفتم این که کاری ندارد باشد، خودم غذا دهانت می گذارم مهدی جان . 

اما هیچ کس نفهمید که مهدی شرطش سخت ترین کاری بود که از خاله بر می آمد .  خاله سخت تر از اینها را برایش انجام داده بود . اما اینکه سال ها هر روز سه وعده او کنار تختش بشیند و لقمه لقمه با عشق و آرام غذا دهان مهدی بگذارد خودش سال ها حرف دارد... می گفت مادر ،هیچ کس اندازه تو نمی داند چقدر از هر چیز توی قاشق بگذارد و برایم لقمه بگیرد . فقط تویی که این چند لقمه غذارا با عشق نوش من می کنی ... 

حال چهل روز است که دیگر مهدی نه غذا می خواهد نه کسی را اذیت می کند و نه از کسی درخواستی دارد . و حال تنها کسی که مثل شمع می سوزد از این جای خالی ،مادر است ... مادری که 16 سال پرستار پسر قد رشیدش بود اما اقرار می کند که من هیچ کاری برای مهدی ام نکردم ...

الله اکبر از این دل ... دل ِمادر ... 

سر تعظیم به پای تمام مادرهای دنیا ...
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۴۸
سوک نشین

یادت هست غذاها را دوست نداشتی و به زور در دهانت می ریختند ... یادت هست مزه ی تلخ داروها حالت را بهم می زد ولی به زور دهانت را باز می کردند و در حلقت می ریختند...و تو تنها مجبور بودی به خوردن ! به اینکه زنده بمانی ... به اینکه زندگی کنی ...لذت ،وقت هایی که مجبور بودی معنای چندانی نداشت ... بهترین حالتش این بود که به مزه ی غذاهایی که دوستشان نداشتی یا تلخی داروها عادت می کردی ...و در این عادت هیچ گاه لذت واقعی چشیدن طعم ها حس نمی شد ...

یک سال دیگر چشیدیم طعمی از زندگی را که خیلی جاها به انتخاب خودمان بود اما فکرش را نمی کردیم چنین مزه ای بدهد ...اما چشیدیم هر چند تلخ ،هر چند تند ،هر چند آزار دهنده ... چون خودمان تجویزش کرده بودیم ، خودمان ساخته بودیمش،خودمان بخشی از زندگی را صرفش کرده بودیم و حالا هر طعمی که داشت باید می چشیدیم ...چشیدنش گاه موجب مستی بود و ما طعم واقعی ش را نمی فهمیدیم ... گاه انقدر تلخ بود که همان جا بالایش می آوردیم و نمی خوردیمش ... گاه هم شیرینی مصنوعی و موضعی اش دیوانه مان می کرد و به هوس خوردنمان وا می داشت اما چندی بعد زیر دلمان می زد یا حالمان راخراب می کرد و آن وقت بود که مجبور بودیم دست به حلق ببریم و هر چه خورده ایم را بالا بیاوریم ...

حماقت ها گاهی از این ها هم فزونی می کرد و در کمال نا باوری دست سمت بالا آورده ها می بردیم و می خواستیم که دوباره طعمشان را بچشیم...


زندگی کردیم به طعم های متفاوت یک سال ...به شیرینی هایی که کم نبودند اما از  خاطرمان زود گذشتند و بیشتر وقت مرور، یاد آن طعم های نا خوشایند می افتیم که شاید بیشتر خاطرمان را درگیر کرده بودند ... زندگی کردیم گاه از سر عادت ...گاه با ذوق ... و گاه از سر اجبار...
هر کدامش بیشتر باشد حال سالمان را تعیین می کند ... حال سالی که گذشت را...

و  این روزهای آخر هم می گذرد ... خوبی زندگی به همین گذشتن است ...حتی اگر تلخ ترین لحظات را زندگی کرده باشی آنها  هم تمام می شوند و یک روز جدید نوید انتخابی تازه است برا چشیدن طعم های متنوع یک زندگی ...

امیدوارم هیچ وقت از سر عادت زندگی نکنیم ...  هیچ وقت  هم به اجبار طعمی را تحمل نکنیم ...زندگی را حتی اگر به ظاهر تلخ، مثل یک قهوه اسپرسو باید دوست داشت... و این دوست داشتن تنها با حسی عمیقی به نام "عشق" ممکن می شود...

آرزوی داشتن ِزندگی عاشقانه هیچ گاه محقق نخواهد شد مگر با خدایی که عاشقانه دوستمان دارد ... 


===========
و این قطعه هدیه آخر سالی من به شما :


*شاید تکاندن کمی سخت باشد . بعضی چیزها به دلت چسبیده اند ... راحت جدا نمی شوند .گاهی وقت ها اشکت را در می آورند اما به هر زوری هست بکنشان... این فراتر از تکاندن است ...به لذت سبکی بعدش می ارزد...



دل تکونی
حجم: 185 کیلوبایت

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۵۵
سوک نشین

امروز توی مصاحبه ی زبان استاد به انگلیسی ازم پرسید : آیا والدین ت بهت افتخار می کنند ؟

کمی مکث کردم نکه منظورشو نفهمیده باشم که چی جوابشو بدم ...
بعد ترجیح دادم کوتاه جواب بدم :Maybe
رفت سمت میزش یه لبخندی بهم زد و دوباره تکرار کرد :Maybe? 
به جوابم شک کرده بودم که  نکنه اشتباه باشه بعد  تصحیحش کردم : خب I dont know
بعد تصدیق کرد : هممم We dont know

 از صبح سوالش درگیرم کرده ...


افتخار ... یه تاج بزرگه که روی سر هر کسی نمی ذارن... و چه سخته رسیدن بهش ... 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۲ ، ۰۰:۰۱
سوک نشین
گاهی فکر می کنم اگر کسی در زندگی م بیایدقدر تمام سکوت هایم برایش حرف دارم...

اما بعد فکر می کنم هیچ کس یارای شنیدن حرف هایم را ندارد... 

داشته باشد هم من توان گفتنش را ندارم!
_____

چاه تفکرات آدمی عجیب عمیق است... که هر چه از ذهنش می گذرد و به زبان نمی آورد در آن می ریزد و هیچ وقت پر نمی شود...
_____

انصافن خدای خوبی داریم...گاهی به خودم شک می کنم که نکند کسی را جز او دارم که انقدر بی عار شده ام!

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۲ ، ۲۳:۲۳
سوک نشین

دیشب آمده بود هیئت با بچه ها خداحافظی کند برود...
رفته بود پیش یکی از بچه ها که پیش تر از خواهرش نامه های پاکش را اینجا گذاشته بود... +++
یک برگه با قاعده ی A3 برایش نامه نوشته بود ... خبر دار بود که می خواهد برود کربلا ... کلی با زهرا درد و دل کرده بود در نامه ش
سفارش 200 دست سجاده زرشکی و این که دعا کند فلان ی و فلانی را خدا بکشد چون او را کتک زده اند...از درد و دل های مادرش تا خواسته های خودش را به همان زبان ساده و صمیمی به زهرا گفته بود تا برای آقا برساند...

نامه اش روضه ای بود برای همه ی ما وقتی می نوشت: سلام من را هم به امام حسین(ع) برسان ...

وقتی می خواندیم همه حسرت می خوردیم به دلش ... که به یقین معرفتش خیلی بیشتر از ماهایی است که ادعای عقل درست و درمانمان می شود و می فهمیم ...


-سخت است کربلا دیده باشی و این روزها در زمینی غیر از کربلا نفس بکشی !

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۲ ، ۱۱:۱۴
سوک نشین

توقع ندارم کسی این سطور را بخواند... تنها برای دل خودم و محض یادگاری نوشته ام  با این همه اگر باز وقت گذاشتید و خواندید پیشاپیش از بی حوصلگی و پراکنده گویی م در بازگویی مطالب عذر می خواهم... خیلی وقت است که درست درمان چیزی ننوشته ام.


+++++
دو بار در طی دو مناسبت متفاوت خواب دیده بود ...
خوابش مرتبط با کارهای فرهنگی بود که ما در مسجد انجام می دادیم...
در آن بهبهه ی استرس ها و نگرانی ها از قبول شدن کار برای شهدا و اوضاع نا مساعد روحی که تقریبن همه مان دست به گریبانش بودیم و به امیدی دست به آن کارها برده بودیم ، خوابش یک دلگرمی مضاعف بود برای همه مان... دیده بود چیزی شبیه عذاب از آسمان نازل شده و همه ی ما دختر های  مسجدی  در حال پناه بردن به سمت مسجد هستیم...

از اولین باری که در امورهای فرهنگی مسجدمان وارد شدم زیاد نمی گذرد... درست حوالی خرداد ماه امسال بود . در حال و هوای اعتکاف . 
در یک مدت خیلی کوتاه دست به یک کار گروهی بزرگ زدیم . نوشتن حدود 400 وصیت نامه شهدا به دست خط بچه ها با طراحی پاکت و عکس شهید در کنارش...
کاری که شاید خیلی شکیل تر و زیبا ترش را می شد با یک تایپ ساده و چاپ و پاکت های حاضری انجام داد اما روحی که در دست ها و قلب های بچه ها جاری بود و به روی کاغذ ها می آمد و از آن بالاتر ارتباطی که در آن مدت هر روز طی ساعت ها خودمان با تک تک آن شهدا برقرار کرده بودیم باعث اثر بیشتر آن کار بین معتکفین شد... که خداروشکر برکتش هم در روح و وجود خودمان در همان روزها حس کردیم...

مدت ها بود دلم می خواست از آن روزهای خوب بگویم ... اما هر بار به دلیلی از گفتنش منصرف شدم و حس کردم شاید گفتنش یک جور خودی نشان دادن باشد ... اما خدا شاهد است که من هنوز در اولین قدم های راهی هستم که همیشه دغدغه ام بوده و هست و امروز هم هیچ ادعایی در این راه ندارم و تنها با این امور دارم خودم را آرام می کنم .


از حواشی که بگذریم بهانه نوشتن این سطور همان مسجدی است که ماه هاست مامن آرامش من و خیلی از رفقایم شده... روزهای سختی را گذرانده ایم که اگر مسجد پناه لحظه هایمان نبود معلوم نبود حال مان چطور التیام پیدا می کرد...

همان روزهایی که مشغول کار وصیت نامه شهدا برای معتکفین بودیم اوضاع روحی خوبی نداشتم... یادم نرفته که به هر زوری بود خودم را درگیر کار کرده بودم تا فکرم به بیراهه نرود. صبح های خیلی زود می رفتیم مسجد و در اتاق خیریه که خیلی بهم ریخته و شلوغ بود در حد چد متر جا وسایلمان را پهن می کردیم و مشغول می شدیم...هر کسی کاری از دستش بر می آمد انجام می داد شده بود یکی فقط  ورق ها را تا بزند!یا فقط برش بزند یا بنویسد یا بخواند... همه با شور خاصی مشغول کار شده بودند تا آن حجم وسیع کار را در طی حدود یک هفته جمع کنند... امتحانات آخر ترم بودو بچه ها نوبتی می آمدند و می رفتند و من با اینکه چند روز بعدش امتحان سختی داشتم فقط به کار فکر می کردم... ناهار خانه نبودم و شب ها حدود 9 بر می گشتم ! دیگر داشت صدای اهل خانه در می آمد ... اما هیچ کس نمی دانست که چقدر در آن مشغله  ها حال من خوب بود... و اگر در خانه می ماندم و می خواستم بین جزوات پی فرمول بگردم معلوم نبود چند بار بغضم می گرفت و اعداد را آب می برد...


اعتکاف شروع شد و به هر زور و استرسی بود وصیت ها را به دست معتکفین رساندیم... من از بچه ها جدا شدم و رفتم خانه تا برای امتحان فردایم درس بخوانم... امتحان سختی بود که امید به قبولی ش با آن مدت کم مطالعه  و جزوه ای که نا تمام خوانده بودمش  نداشتم. ولی به لطف خدا نمره ی قبولی را گرفتم... و همه مان به برکت آن روزها نمره قبولی را گرفتیم...

تابستان شد و روزهایی که مشغله های فکری کمتر میشد و به طبع فکرو خیالات بیشتر به سراغ آدم می آمد... حوصله ی کلاس و درس هم نداشتم... ماه رمضان هم بود... باز خودم را مشغول مسجد کردم... نفهمیدیم چه شد که شدیم خاله ی بچه ها و برای کلاس های تابستانی بهشان کاردستی و نقاشی یاد می دادیم...

روزهای خوبی بود... بین خاطراتی که گاه  یادش نم  می خورد و تازه می شد آن روزها مسکنی بود که می شد آرامم کند و اولین تجربه ی کار با بچه هایی که دنیایشان پر از معصومیت است من را بیشتر به خودم نزدیک می کرد.


پاییز شد و شروع آخرین ترم دانشگاهی ... ترمی که  مدت ها بود انتظارش را می کشیدم و استرس کارهای نا تمامش درگیرم کرده بود اما با بی خیالی تمام شروع شد چرا که هنوز در حال و هوای مسجد بودم و انگار نمی خواستم به هیچ جبری از آن فضا و حال و هوا فاصله بگیرم  لذا دوباره خودم را مشغول کرده بودم. این بار هم به بهانه شهدا  و هفته دفاع مقدس طرح یک نمایشگاه را در فضای حیاط مسجد دادیم و بارها با آقایان فرهنگی جلسه گذاشتیم و از آنها همکاری طلبیدیم... اولش گفتیم طرح از ما اجرا از شما. اما به دلایلی آخرش هم طرح از ما شد هم اجرا از ما. البته تا آنجایی که می توانستند همکاریی هایی هم صورت گرفت خصوصن از سمت یکی از گروهشان. اما بیشتر کار به دوش گروه خانم ها بود.
که این کار هم خاطره ای بس شیرین را از روزهای اولین پاییزی برایمان به جا گذاشت...

روزهایی که طلوع آفتاب را در حیاط مسجد تجربه می کردیم و شب ها غروب آفتاب را... روزهایی که پای همه ی چیدمان نمایشگاه هم اشک ریختیم هم لبخند زدیم... گونی های دکورمان به طرز عجیبی جلوی چشممان گم شد... حدود 30 متر گونی که به چه مکافاتی خریده بودیمش . اوج شیرینی کار انگار همان جا بود...وقتی با گم شدن گونی ها و باز هم فرصت کمی که تا افتتاحیه داشتیم و لنگ ماندن کار و نگرانی از هدر رفتن هزینه صرف شده دیگر بریده بودم و گوشه ای از  مسجد چادر به سرم کشیده بودم و گریه می کردم...انگار همه چیز سر جایش بود الا دل من ... گویی هنوز یقین نکرده بودم که دارند نگاهمان می کنند...دوستم با یقین خاصی مکررن می گفت پیدا می شود و من می گفتم بردند ... چطور بر می گردد... با نا امیدی تمام و چشمانی سرخ به سمت خانه رفتم... در را که باز کردم پدرم از دیدن یک عالم گونی گوشه ای خیابان خبر داد و چون ازکارمان خبر داشت حتی گفت می خواستم برایتان بردارم  همان آن اشک در چشمانم حلقه زد و با بغض گفتم :گونی های خودمان بود...
در را بستم را سمت محلی که پدر دیده بود دوان دوان رفتم... درست آن طرف خیابانی که گونی ها غیب شده بود! زودتر از خودم به بچه هایی که نزدیک محل بودند خبر دادم و آنها گونی ها را سمت مسجد برگرداندند...


خلاصه ش اینکه رهایمان نکردند... تا آخر پای کار بودند... خودشان روح دادند به عطر خاکی که در آن نفس می کشیدیم... سخت بود ولی همه با عشق به یاد خانم های پشت جبهه ها کار می کردیم...

خلاصه بهترین روزهای من دارد در خانه ی خدا رقم می خورد...از خودش خواسته بودم که فقط آغوشش می تواند آرامم کند... و گویی این خانه همان آغوش گرم اوست... حتی اگر همه ی زندگیم را بگیرند من باز هم دلخوش به صاحب این خانه ام...

این شب ها هم با اینکه کلی کار برای آخر ترم باید ارائه بدهم اما باز خودم را سرگرم یک سری طرح دیگر کرده ام و انگار عشق را در همین سطوری که می نویسم و می کشم می بینم ...

 ممنون از "تو" که مرا درگیر خودت کرده ای... رهایم نکن... جوابم نکن...     

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۲ ، ۲۱:۲۶
سوک نشین

دلم گرفته...
دلم عجیب گرفته...
از قطعه شهدا بر می گشتم... 
توی مترو کیف پولم را جا گذاشتم...
انگار بهانه بود که بغض کنم... 
نه برای کیف پول که غمی دوباره رو بیاید و بارانی م کند...
می رسم به مسجد...  پناه همیشگی م... 
رفیقم را می بینم...
پریشان  تر از من...
پناه می برد به آغوشم... بغضش می ترکد...منم با او...

روضه خوان دم گرفته...

یا حسین...

دلی دارم آش و لاش... خودت پناهش باش...

**** 
بهانه ی پست شاید فقط یک التماس دعا بود برای دل پریشان این روزهایم... 

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۲ ، ۲۲:۴۶
سوک نشین

نمی دانم چرا این چند روز مانده به ماه محرم دلم انقدر هوای فاطمیه زده به سرش...
دلم برای روضه ی "مادر" تنگ است...

انگار روزی محرممان به پای مادر افتاده است...


           


یکی انگار داره دل رو به  یه جای غریبی می کشونه 
اون که با چادر خاکی گناهای همرو می پوشونه ...
انگاری دست خودم نیست ... انگاری داره دلم باز بهونه ...
چشم گریون... مثل بارون... می چکه اشکاری من ... دونه دونه ...

یــا ز هــــ ر ا یه نگاهی کنی تمومه همه ی غم و دردا...

***

غبار راهم و تو سایه ی سرم هستی
چه غم به روز قیامت تو مادرم هستی


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۲ ، ۲۳:۰۰
سوک نشین
در ایوان را باز می کنم...
خسته از تمام سرگرمی ها و بازی ها...نفسی می کشم از هوای  تازه حیاط ...
بالشی می گذارم روی تابی که به بارفیکس در ایوان بسته ایم و می نشینم روش...


چشم هایم را می بندم و خودم را می سپارم به تاب خوردن... 
انقدر تندش می کنم که اوج بگیرم و وقتی نزدیک سقف رسیدم پاهایم را جفت هم کنم و سرم را کج کنم و تکیه بدهم به طناب و خیلی آرام تا ایستادن نوسانات تاب فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم...


امروز هم مثل همان کودکی ها حال و هوای یک تاب بازی جانانه دارم...
تابی که طنابش از این سر دنیا تا آن سر آسمان باشد...
حالا هم مثل همان روزها خسته ام اما نه از بازی های کودکانه ... که ازبازی روزگار...
می خواهم دوباره خودم را به باد بسپارم... سوار بر یک تاب بلند ِاوج گرفته شوم و خودم را تا خود خدا برسانم...
                 

***
برای به اوج رسیدن همیشه نوسانات دامنه ی بلند تری دارد... حالا من آن سر دامنه در راه ِرفتم ... راه دراز است و طولانی... کاش آخرین اوج باشد و وقتی دستم به "او " رسید دیگر برگشتی در کار نباشد...
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۲ ، ۱۵:۱۵
سوک نشین

حالا که جز تو پناهی ندارم... باز آمده ام ...
حالا که هیچ کس خریدارم نیست... باز آمده ام...

یعنی می شود این بنده ی عاصی ِشکسته بالت را بگذاری و بروی پی خوبانت...؟
نه این از خدایی ِتو دور است... همیشه یاد گرفته ام رسم تو رسم بندگانت نیست... تو خدایی و تنها پناه ِکسی که هیچ پناهی ندارد...
پس برس به دادش که بزرگ ترین عذابش دور ماندن از نگاه توست... 
نکند که از من روی برگردانی و آغوش پر مهرت را از من دریغ کنی...

هنوز هم مثل کودکی هایم به پاکی دوستی همان زمانمان عاشقانه دوستت دارم... من همان بنده ام فقط با روزگاری پریشان و دلی سوخته و سیاه که ترمیم گری جز تو سراغ ندارد... چون می داند تو همان خدای مهربان و بخشنده ای که می شناخته...

نگاهم کن... با تو تنها خوب دنیا... با تو گرم می شوم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۲ ، ۲۲:۰۴
سوک نشین
به روشنای تو زل می زند سیاهی ها
شبیه عبطه جا مانده ها به راهی ها

به جز سلام به تو،آن هم اکثرا از دور
چه کرده ایم در این عمری از تباهی ها؟

"به پیشگاه شما سر به زیر می آیم
به سر بلند ترین شکل عذر خواهی ها 
"

دو لنگه درب حرم باز،مثل آغوشت
همیشه هست پذیرای بی پناهی ها

ازین به بعد ندارند تاب دریا را 
که خواب حوض تو را دیده اند ماهی ها 

که سنگفرش تو از جنس چشم آهو هاست 
و خاک پای تو اکسیر خوش نگاهی ها 

دوباره باید ازین جا به جاده زل بزنم
همان حکایت جامانده ها و راهی ها ...

هادی جانفدا


نایب الزیاره دوستان خواهم بود به شرط حیات ،زیارت مخصوص... مشهد الرضا ...

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۲ ، ۲۲:۱۰
سوک نشین


بـه کـوری دو چـشـم آن حـقیری
که از فرط حقارت بد دهان است
بـه هـر دیـوار ایـن دنـیـا نـوشـتم
"نقی" زیبا ترین نام جهان است

میلاد امام عشق و مهربانی...علی النقی الهادی ... بر  همه ی بچه شیعه ها مبارک باشد

این قطعه "حضرت ماه" با صدای حامد زمانی عیدی من به شما در این روز مبارک...:)
http://fans.hamedzamanimusic.com/?p=107

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۲ ، ۱۱:۵۷
سوک نشین

 هر چه دلم حرف داشت در این قطعه ی ناب  "راز دل" علیرضا قربانی پیدایش کردم...

...


دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند



دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو
چو آید شب، در میان تیرگی ها، گشاید پر، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۲۸
سوک نشین
عمومن تابستان ها همین طور بوده ... گرمای هوا و اوقات فراغت زیادی برخی مسائل را یله و رها می کند ... مُد بازار همیشگی ِخیابان های شهر در این سه ماه به اوج رنگارنگی و طرح های جلف ِخودش می رسد ... طراحان با ذکاوت کلی فسفر می سوزانند تا زننده ترین نوع پوشش رادر زمانی که طراحان فرهنگِ این سرزمین دست روی دست گذاشته اند به پشت ویترین ها ببرند 
درست شاید اوایل سال بود که در سایتی خبری از یکی از طراحان لباس خواندم که مانتوهای تابستانی را با ساق های رنگارنگ طراحی کرده بود و مدل هایش هم دخترانی آراسته و بد حجاب مثل خیلی از همان ها که هر روز توی خیابان می بینیم در حال خودنمایی بودند . چندی نگذشت که عینن همان مانتوها و همان ساق ها با همان فجاعت روانه ی بازار شدند و لقمه ای چرب و جدید برای ذائقه های تنوع طلب و مدگرا ...

جشن های جام جهانی و ریاست جمهوری و بی حجابی هایش به کنار ... تمام ماه مبارک رمضان روزه خواری ها در ملا عام و مسجد و محله هم  به کنار... این صحنه های محرک و زننده ی خیابان ها دیگر جای اغماض ندارد. واقعن شرم می کنم حتی از یادآوری برخی مسائل که می دانم همه بهتر از من آشنا به وضع این روزها هستند...نمیدانم در شهر و محل سکونت شما وضع چطور است ولی در حوالی ما به خاطر یک مجتمع تجاری و یک سری مسائل دیگر رسمن کانون فساد واقع شده ایم...

مسئولان که بعد از خستگی های طول و دراز کار فرهنگی به خواب زفته اند ولی دعا می کنم ما مردم در خواب نباشیم ... چند وقتی است خیلی به این مسائل فکر می کنم و با دوستان در این مورد بحث می کنیم تا لا اقل در سطح محله ی خودمان بتوانیم کاری فرهنگی انجام دهیم ...

یکی از مسائلی که این روزها خیلی هایمان به خاطر دلایل مختلف نادیده اش می گیریم و اگر در امر خدا کوتاهی نمی کردیم مطمئنن اوضاع جامعه مان به این شدت تیره و تار نبود "امربه "معروف و نهی از منکر" است. هر روز بدترین صحنه ها را هم که ببینیم با بی خیالی از کنارش عبور می کنیم در صورتی که وظیفه داریم در حد یک تذکر کوتاه هم نوعمان را از امر زشتش باز بداریم خواه موثر واقع شود خواه نشود .خواه فحش بخوریم خواه یک لبخند . وظیفه ای است که همه مان در قبال یکدیگر داریم و این روزها هر یک به یک مصلحتی مهر خاموشی بر زبان هایمان زده ایم . حضرت آقا خیلی در این رابطه صحبت کرده اند و دغدغه دارند . اگر همه مان به وظیفه ی دینی مان عمل می کردیم دیگر منکر ها به این راحتی شیوع پیدا نمی کرد . نا گفته نماند که ابدن با طرح "گشت ارشاد" موافق نیستم و کلن حکومت را در این نوع تذکرات موثر که نمی دانم هیچ مخرب هم می دانم ... خیلی اگر دلشان می سوزد بروند فکر کارهای زیر بنایی باشند 

این هایی که می گویم اول تلنگری است به  خودم که  جزو کسانی هستم که همیشه در این امر کوتاهی کرده ام ولی واقعن انقدر اوضاع بیرون را دردناک می بینم که حقیقتن دوست دارم از یک جایی  شروع کنم به هر نحوی که شده و از دستم بر می آید ... مطمئنم خدا هم کمک خواهد کرد و حتی اگر برای یک نفر هم تلنگری کوچک باشد برایم کافی است .

در این زمینه تقاضا دارم اگر خاطره ای با طرحی برای بهتر بیان کردن امر به معروف و نهی از منکر دارید بیان کنید تا من هم از تجارب شما استفاده کنم .

توصیه می کنم اگر اهل مسجد نیستید مسجد های محله تان را جدی تر بگیرید و اگر هستید سعی کنید با امور فرهنگی اش بیشتر در ارتباط باشید . هر چه از گذشته داشتیم از همین مسجد ها بوده که اگر دوباره مثل دوران جنگ فضای صمیمی و جهادی اش احیا شود مطمئنن در امور این روزهایمان  و این جنگ ِفرهنگی هم  پیروز خواهیم بود.

____________________________________

 + وَماأعمالُ البِرِّ کُلُّها وَالجِهادُ فى سَبیلِ اللّه‏ِ عِندَ المرِ بِالمَعرُوفِ وَالنَّهىِ عَنِ المُنکَرِ إِلاّ کَنَفثَةٍ فى بَحرٍ لُجِّىٍّ؛

همه کارهاى خوب و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منکر چون قطره‏اى است در دریاى عمیق(نهج البلاغه، حکمت 374)

+ قال رسول الله (ص) :مَن أَمَرَ بِالمَعرُوفِ وَنَهى عَنِ المُنکَرِ فَهُوَ خَلیفَةُ اللّه‏ِ فِى الرضِ وَخَلیفَةُ رَسُولِهِ؛

هر کس امر بمعروف و نهى از منکر نماید، جانشین خدا در زمین و جانشین رسول اوست.(مستدرک ‏الوسایل، ج12، ص179، ح13817)

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۲۲
سوک نشین

امروز از صبح که از خواب بیدار شدم و حتی تر در خواب و بیداری  قبلش هوای میدان انقلاب و سینما زد به سرم ...در گذر خاطرات گذشته با همان چشمان بسته برنامه می چیدم که برنامه ی امروزم سینما باشد حدالمقدور هم تنهایی ...اما همانطور که همه ی برنامه ها بعد از بیدار شدن از آب و تاب می افتند سینما رفتن من هم به موقع دیگری موکول شد .عصر  بود که با صدای پیامک خواهرم از خواب بیدار شدم که گفته بود "میای بریم سینما" و من هم که از خدا خواسته  با کمال میل پذیرفتم و راه افتادم ...
 
شاید اغراق نباشد بگوییم بهترین فیلم خانوادگی این روزهای سینمای ایران "دهلیز" است. فیلمی که "بهروز شعیبی " ِ کارگردان برای اولین کارش قدم خوبی در عرصه فیلمسازی برداشته و به حق ذائقه مخاطبش را در سطح خوب و بالایی قرار می دهد تا شاید برای کارهای بعدی اش از او انتظاری همانند یک کارگردان ارزشی ِ درست و درمان داشته باشیم نه مثل آنها که با رنگ رژ لب و کفش جیغ بازیگر زن شمار ِفروش فیلمشان را بالا می برند و ادعای کارگردان ارزشی هم میکنند!!
 
از داستان فیلم چیزی نمی گویم تا خودتان برید و ببینید ولی روند روایت فیلم انقدر خوب هست که تا دقایق آخر شما روی صندلی با حس خوبی بشینید . خودم اصولن فیلم هایی که اشکم را در می آورند دوست دارم ،هر چند اشک من هم زود در می آید و ملاک خوبی بر ارزش فیلم نیست ولی این فیلم حقیقتن جای ذوق زدگی و احساسی شدن را داشت . از این لحاظ که مثل خیلی از فیلم های این روزهای سینما نه آنقدر تلخ و نه آنقدر زرد است می شود به آن نام یک "فیلم خانوادگی" گذاشت .





بازی هانیه توسلی جای هیچ حرفی باقی نگذاشته ... عطاران ثابت کرده برای نقش های طنز زاییده نشده و توانایی نقش جدی را به خوبی دارد ... از محمدرضای شیرخانلوی عزیز هم چیزی نگویم که کل فیلم دل ما به خاطر کشیدن لپ هایش قنج می رفت... به طرز فجیعی عاشقش شدم :-) 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۴۳
سوک نشین
آرام می شوم این روزها با یاد ِتو ...با هنر ...

با رقصیدن قلم روی کاغذ ... با صدای فریاد ِقلم ...با نوشتن "ب"...که اولین حرف ِآیه ی آغاز است ... با سرمشق هایی که مرا یاد اولین روزهای با سواد شدنم می اندازد ...

آنقدر مشق می کنم این حروف را تا برسم روزی به هنر شکسته نوشتن نام تو ... نام "عشق"...
 
۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۴۴
سوک نشین

خورده گره عنان دل خسته با کریم              ماها گدای پشت دریم و شما کریم
عمری ز دست رحمت تو دانه می خوریم      ما یاکریم بام تو هستیم یا کریم!




+عید کریمانه تان مبارک ...
++ چشمی به هم  گذاشتیم نیمی از مهمانی رفت ... چقدر حیف که فقط سی روز ما مهمانیم و او میزبان ... کاش می شد لنگرمان را همیشه توی خانه ی او می انداختیم ...!

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۰۴
سوک نشین
کاش کمی از زلالی کودکی هامان در ظرفی در بسته ذخیره ی این روزهامان نگه داشته بودیم ... کاش فرصت یک بار دیگر دعایی با دلی به زلالی یک کودک را داشتیم ... کاش...

حرفی نیست فقط  " این " را گوش کنید...انقدر که متوجه ش بشید...

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۲۳:۴۸
سوک نشین
عید که رفته بودیم منزلش تنها بود ... دو دست کت و شلوار نو خریده بود ...آورده بود نشانمان می داد  و نظر می خواست که کدامش را وقتی می رود خانه ی دخترش بپوشد ...می گفت این یکی را هم می گذارم برای دامادی پسر برادرم ...  

.
.
.
حالا برای این سفر هیچ کدام آنها به دردش نمی خورد ...عمه درست خواب دیده بود ... بابا بزرگ آمده بود خانه شان ... شاید برایش لباس سفر آورده بود ... شاید هم آمده بودند به اسقبالش ...حالا باید فکر چند متر پارچه ی سفید باشیم برایش ... برای تنها عموی زندگیم ...
.
.
.
 
۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۴۸
سوک نشین


دلم یک چاه می خواهد که بروم بیرون شهر و همه ی این چند روز را تویش بالا بیارم ...

از همه ی شادی ها ... از همه ی رقص و پایکوبی ها ... از همه ی بی عفتی ها ... از همه ی ترافیک ها ... از همه ی داد و بیداد های سیاسی وسط سفره ی شام  و ناهار و بحث های مزخرف  این نامزد و آن نامزد دیگر حالم دارد بهم می خورد ...


امروز برای اولین بار انتخابات را لعنت کردم ... واقعن دیگر خسته شده ام ... خسته ... 


کاش می شد همه چیز ها پاک شود ... و مردم با یک ذهن سفید دوباره به زندگی ادامه دهند 

کاش یک جای آرام و ساکتی بود که می شد چند ماهی به دور از هیچ خبری در آن زندگی کرد ... 


دیگر توان هیچ هیجانی را ندارم ... نه شادی و نه غم ...


-------------------------------------

تقاضا: برای دو مریض خیلی دعا کنید ... یکی مادر دو بچه کوچک و یکی پسربچه ای 18 ساله که تا امروز هیچ خیری از جوانی ش ندیده ... حتی سلامتی که ما داریم هم ندارد و این روزها حالش هیچ خوب نیست ... 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۵۳
سوک نشین

فردا صبح اول وقت می خوام برم رای بدم ...

دیگه از همه شهر و فضاهاش و تی وی و  تبلیغاتی که تا حلقمون اومده داره حالم بهم می خوره ...

امیدوارم و دعا می کنم که همون مرحله اول قالش کنده بشه ... شما هم دعا کنید

گرچه می دونیم چیزی زیاد تغییر نمی کنه ...و هیچ کس اون فرشته ی نجاتی که می خوایم نیست ...  ولی باز هم انگشتمان را به خاطر یک باور جوهری می کنیم !


+ عاشق این عکس شدم

....................

بی ربط نوشت :کاش دل آدمیزاد هم شورای نگهبان داشت ... !!

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۴۷
سوک نشین

باز دم نسل ما گرم که خامه ی روی شیر های شیشه ای را دیدیم و چشیدیم ...

کیلو کیلو میوه های نوبرانه تابستانی را از دست های خسته ی پدر تحویل گرفتیم ...
هوس های شکممان  بی شرمندگی پدر اغلب تحقق پیدا کرد...

سوغاتی های مکه ی آنچنانی و سفر های کاری پدر را به رگ زدیم ...

با یک ساز دهنی و طنابی که به بارفیکس خانه مان وصل می شد و نقصه های روی یک کاغذ سرگرم  شدیم ...


در کل دم نسل ما گرم که لا اقل در کودکی مان خوب خوردیم و زدیم و پوشیدیم ...

دلم برای نسلی می سوزد که با اندروید و آی پد و اسمارت فون ها بزرگ می شود و تمام الگوی مردانگی را در مرد عنکبوتی می بیند ... مثل ما حیاط دل باز و دوچرخه و زخم های پای ناشی از دویدن ها و زمین خوردن های توی کوچه  را نمی بیند ... نسلی که از کودکی با صفر و یک بزرگ می شود ! نسلی که فقط توقع دارد و هیچ معنی از شرمندگی های پدر در خرید  لب تاپ و ایکس باکس و زردآلو و توت فرنگی های کیلویی Nتومن را نمی فهمد!


دلم برای نسل جدید می سوزد ...نسلی که هیچ وقت لذت داشتن امکانات را نمی چشد ... 




۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۲ ، ۲۱:۲۹
سوک نشین
سوار تاکسی می شوم. بحث داغ نرخ کرایه های جدید می شود ...راننده هام در این مواقع طبق معمول انگار دست روی داغ ترین بخش دلشان گذاشته باشی نطقشان باز می شود و از مشکلات استهلاک ماشین و قطعات گران و ترافیک و بیماری روحی شان و شاید هم توی دلشان از قیمت جنس! می نالند ... دلم برایشان می سوزد... او هم دلش برای نسل ما جوان ها ... می گوید از ما که گذشت ... امیدوارم شما جوان ها زندگی بهتری را تجربه کنید ... می گفت می خواهی کسی را نفرین کنی بگو "ایشالا راننده تاکسی بشی" ... توی دلم گفتم همه مان به نوعی نفرین شده ی این روزگاریم ...

این روزها قیمت همه چیز ارزان شده الا یک زندگی شرافت مندانه ...

قیمت سیگار دستم نیست ولی حتمن ارزان تر از یافتن آرام بخش های واقعی است که این روزها دارد آمار زنان و دختران سیگاری ما هم بالا می برد ... آقایان رئیس! دستگاه های غیر استاندارد توی پارک ها نشد حل کردن مسئله ورزش و تفریح جوانان! 
شما بگو یک جوان با پول تو جیبی ش برود یک جلد کتاب بخرد یا شهریه یک ماه باشگاه ورزشی بدهد یا یک زمین بازی اجازه کند یا پول لباس و کفش ورزشی ش را بدهد ... شما بگو ! پولش به این ها راحت تر می رسد یا همان یک نخ سیگار که بشیند و بی خیال همه ی اینها حرف ها و درد هایش را دود کند توی سینه ش !!

به شما ها باشد حتمن می گویید برود تزکیه نفس کند و با همین هایی که دارد بسازد ... توقعات را کم کند و برود کوه که مثلن ورزش ارزانی است ...یا ازدواج را انقدر آسان بگیرد که کلن با هیچی برود زیر یک سقف! همه ی این ها درست ... اصلن ما جزو همین عده ایم که تا امروزش با همین ها ساختیم ... ولی حرفتان برای آن عده ای که این طور فکر نمی کنند چیست؟ 
هیچ وقت خواستید آن ها هم کمی راضی کنید؟ خواستید انقدر از حواشی ها دورش کنید که پی خزعبلات نشخوار شده ی غربی ها نرود و زندگی ش ... تنش ... روحش را چون مترسکی آویزه ی دست آنان نکند؟ هیچ وقت خواستید شما مبدع فکر و حرکتی باشید تا آن جوانی که امروز به شما اعتماد ندارد را به راه بکشاند و مصرف کننده ی فکر شما بشود نه آنها !

گاهی یاد حرف آقای قرائتی می افتم که می گفتند توی جامعه ما آدم ها برعکس شده اند . خدا عقل را بالای سر قرار داد و بعد شکم و بعد شهوت ولی این روزها همه انگار سرو ته راه می روند !!

درد زیاد است نمی خواستم سیاسی ش کنم ولی کارهای ریشه ای دست شما بالایی هاست ... درست است هر کدام از ما هم به قدری مسئولیم ولی شک نکنید که در بستری خراب کارهای خرده ریز به چشم نمی آیند ... امیدوارم دوره ی جدید تحولی در زمینه فرهنگ و زندگی جوانان داشته باشد ... فقط امیدوارم!
 
__________________________
* چشمم به شکل اتفاقی به آگهی کنسرت های روزنامه افتاد ...دیدم خواننده های مورد علاقه ام فرمان فتحعلیان و سالار عقیلی هم اواخر اردیبهشت کنسرت دارند . رفتم توی سایت قیمت ها را جویا شوم دیدم با پولم توی بالکن همسایه هم نمی توانم بروم  تماشای کنسرت!:) البته دور از انتظار هم نبود!
 عجالتن با این آهنگ زیبا می توانیم فضای کنسرت را حداقل از دور تجربه کنیم :) 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۲۳
سوک نشین

تا بودید که چشم دیدنتان را نداشتند ... برق سیمایتان آنقدر تابان بود که  آتش به جانشان می انداخت و آنها آتش به جان خاندان شما ...

حالا هم که دل شیعه به قبه و بارگاهی دل خوش است دست از عداوت با خاندان شما بر نمی دارند ...


+

ولی ما بیشتر از آنها به این آیه ایمان داریم  وَمَکَرُواْ وَمَکَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِین﴿۵۴﴾ سوره آل عمران

تا کنون که هر چه کردند بر خودشان فرود آمد ... نشانه های شما را بارها خواستند پاک کنند ولی بحمد الله عیان تر شد که از بین نرفت ... و حال آن یزیدیان ملعون امروزی مثل کوری خواندن های روز عاشورا چشم طمعشان باز به گوشواره های دختر سه ساله توست ... هر چه کندند و بریدند و بردند بس نبود ... حالا  به گوشواره های ضریح و مقرنس های حریمش و شاید هم باز دست های کوچکش چشم طمع دارند ... 


دل شیعه دیگر تاب ندارد خاتون ... مکرشان را  با همان دست های گره گشای کوچکت به خودشان باز گردان ...

 





۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۱:۱۹
سوک نشین
چند وقتی است پشت پلک چشم چپم به دلایل نا شناخته ای می پرد! نه مدام! گاهی می گیرد و گاهی عادی است ولی وقتی می گیرد خیلی روی اعصابم پیاده می رود !
امروز دوباره مثل نبض می زد که دیگر بهم ریختم و با حال ناراحتی به مادرم گفتم ... مادر هم  حرف قشنگی از مادر خدا بیامرزش زد که عقاید صاف و پاک قدیمی ها را نشان می داد:

مادر گفت نباید بگی ... گفتم چرا؟ .. گفت عزیزجان  می گفت:" چشمت می گه سال ها تو همه جهان را با من دیدی ! حالا یه پریدن منو نمی تونی ببینی ؟؟!"

با شنیدن جمله فیلسوفانه عزیز پریدن پلکم آروم شد و فک کردم که ما آدما چقدر با یه اختلال در سلامتی مون و نه حتی نقص چیزی ،بهم می ریزیم ... در صورتی که ساعت ها و روزها و سال هاست داریم با سلامتی و نعمت های بی شمار خدا زندگی می کنیم ... برای رزق مون نگرانی داریم ... در صورتی که خدا گنجشک هایی که زمستان ها جایی برای ذخیره آذوقه شان ندارند هم بی آب و خوراک نمی گذارد ولی  ما آدم ها  گاهی انقدر بی ایمان می شویم که  گاهی با حرف یک سیاستمدار و یا با بازی های تکراری به سمت خرید سالانه روغن در یک روز می شتابیم تا مبادا گران شود یا در  قحطی روغن بمانیم!!


خدایا بر آنچه دارم و ندارم شکر که آنچه دارم  بیش از لیاقت من بوده است ... و آنچه ندارم اگر نباشد حکمت تو و اگر باشد از روی لطف توست نه لیاقت من!

                                                       

پی نوشت: خیلی خانم جلسه ای شدم ! :) 
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۳:۲۳
سوک نشین

از طراوت برگِ گل ِ عمر تو نمونده نشون 
گل عمر تو پیش نگاهم شده رنگ خزون 

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۵۴
سوک نشین
در حین سرچ مطالبی برای موضوع تحقیق دانشگاهیم درباره شرکت "گوگل" بودم که به چیزهای جالبی برخوردم که البته درباره چنین شرکت موفقی در دنیا دور از ذهن نبود  !
محیط کاری  شرکت گوگل چنان صمیمی و راحت به نظر میاد که انگار تمام کارمنداش با عشق به ایفای نقش شون در اون شرکت زمان های عمرشون رو سپری می کنند 

بعد به این فکر کردم که کاش می شد در ایران هم گوشه ای از این جذابیت ها در محیط های کاری پیاده سازی می شد  تا شاید راندمان کاری بهتر و بالاتر می رفت اما بعدش به این نتیجه رسیدم که ما ایرانی ها  به صورت خود جوش یک سری تفریحات رو برای خودمون ایجاد کردیم  و جنبه یک سری مسائل رو نداریم !  با وضعیت  کنونی نصف ساعت های کاری رو در حال تفریح و خوش گذرانی و تعطیلاتیم دیگه چه برسد به وقتی که همچین فضا هایی برامون مهیا بشه ...





  
   کپسول عایق صدا و نور 

سرسره هایی که  اجازه میده کارمندان سریع به طبقه های مختلف دسترسی داشته باشند


استراحت در صندلی های مخصوص ماساژ در حال تماشای آکواریوم



فکر و مخ ایرانی اگر در پی اش تلاشی مثل خارجی ها بود معرکه ای می شد مثال زدنی ... اما حیف که اغلب مان از تنبلی مفرط (که اصطلاحش را دیگر نمی گویم ) رنج می بریم و انگار در ما  و در فضایمان نهادینه شده ...:(
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۱۲
سوک نشین
گاهی از آدم ها بعد از رفتنشان چیز هایی به جا می ماند که می شود خاطره ی یک نسل !

چیز هایی به ظاهر بی ارزش اما بهانه ی گهگداری صلوات یا فاتحه ای به روح چشم انتظارشان در خاک ...




کیسه ای که پارچه اش نه از مخمل ناب که از پیژامه آقا بزرگ است !!
و داخلش نه پر از سکه های طلا  که از دکمه هایی است که سال هاست ناجی  پیراهن های ماست ...


کاش قدر یک انگشت دانه خاطره ای برای آیندگان باشیم ...
 
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۱ ، ۲۰:۳۷
سوک نشین

انگار هر چه از عشق چیزی نفهمی  و هر چه ساده تر  باشی و بی محل به دریچه ی دل از کنارش بگذری، بیشتر در ذهن زمان و نگاه های خیره به خودت می مانی!



عسلن ثیری چند، وختی حیچ کس غطل یک نگاح و ضبح یک حرف "عاشقانه" را نمی فحمد... ؟!
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۲۲
سوک نشین
صد و چهل و سه مورد درخواست ... صد و چهل و سه مورد نیاز ... صد و چهل و سه مورد آرزو ... که آن چنان هم سخت و دور از دسترس نیست ... اما می شود تمام دنیای قشنگ و بی آلایش یک ذهنِ ِزیبا ... می شود تمام خواسته ی یک انسان از این دنیا ...

20 دست سینی ... 1 عدد پادری ...20 دست شال زرد رنگ ... 20 دست انگشتر از حمیده خاتون (امام زاده ای در حوالی غرب تهران)...20 دست قوری متوسط ازامام زاده صالح ...6 تا روسری سیاه گلدار ... رنده 10 دست ... سالاد فوری ...20 دست روسری 2500 تومانی ...یک متکا ... 20 دست گل مصنوعی ... 20 دست جانماز گلدار ... 20 دست چادر نماز سبز رنگ ...20 دست تسبیح زرد رنگ محکم ...20 دست بستنی خوری با قاشق استیل از فروشگاه بوستان همگی هم  با تاکید موکد و مکرر ِ"برایم بیاورید" ... تنها چندی از  خواسته های خواهر 32 ساله ی یکی از دوستانم هست که در ذیل دعوت نامه ی 12 صفحه ای  تولدش از من خواسته تا برایش ببرم...!!

لیلا کودکی 32 ساله که با ذهنی زیبا در دنیای خودش هر روز به انتظار 17 اردیبهشت هر سال  آشنا و غریب را به تولدش دعوت می کند و در این دلخوشی ها روزگار می گذراند !

به پاکی نگاه و قلبشان غبطه می خورم ...


_________________
+ ذهن زیبا


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۱ ، ۱۹:۲۸
سوک نشین